سعدى

40

بوستان ( فارسى )

كه اين ناجوانمرد برگشته‌بخت * كه تابوت بينمش بر جاى تخت كمر بسته دارد بفرمان ديو * بگردون بر « 1 » از دست جورش غريو درين كشور آسايش و خرمى * نديد و نبيند به چشم آدمى 870 مگر كاين سيه‌نامهء بىصفا * بدوزخ برد « 2 » لعنت اندر قفا پسر گفت راه درازست و سخت * پياده نيارم شد اى نيكبخت طريقى بينديش و رايى بزن * كه راى تو روشن‌تر از راى من پدر گفت اگر پند من بشنوى * يكى سنگ برداشت بايد قوى زدن بر خر نامور چند بار * سر و دست و پهلوش كردن فكار 875 مگر كان فرومايهء زشت‌كيش * بكارش نيايد خرپشت « 3 » ريش چو خضر پيمبر كه كشتى شكست « * » * وزو دست جبار ظالم ببست « 4 » بسالى كه در بحر كشتى گرفت * بسى سالها نام زشتى گرفت تفو بر چنان ملك و دولت كه راند * كه شنعت برو تا قيامت بماند پسر چون شنيد اين حديث از پدر * سر از خط فرمان نبردش بدر 880 فرو كوفت بيچاره خر را به سنگ * خر از دست عاجز شد از پاى لنگ پدر گفتش اكنون سر خويش گير * هر آن ره كه ميبايدت پيش گير پسر در پى كاروان اوفتاد « 5 » * ز دشنام چندانكه دانست داد ز آن‌سو پدر روى در آستان * كه يا رب بسجاده راستان كه چندان امانم ده از روزگار * كزين نحس ظالم برآيد دمار 885 اگر من نبينم مر او را هلاك * شب گور چشمم نخسبد به خاك اگر مار زايد زن باردار * به از آدميزادهء ديوسار زن از مرد موذى ببسيار به * سگ از مردم مردم‌آزار به

--> ( 1 ) . شد . ( 2 ) . رود . ( 3 ) . لنگ . ( 4 ) . بدست . ( 5 ) . رو نهاد . ( * ) اصلى اين حكايت در سورهء كهف آمده به تفاسير رجوع شود ( پانويس از فروغى )